بعضی موقع ها با خودم می گم
کاش در سال هزارو سیصد و اندی به دنیا نمی اومدم.کاش اون
قدیما زمان رضاخان یا شایدم قبل تر به دنیا می اومدم.اون
موقعی که هم پسرها و هم دخترها واقعا" نقششونو ایفا می
کردن.اون موقعی که عشق حقیقت داشت.عشق های آتشین
و اسطوره ای قرار های پنهانی.صبر .تحمل. طپش قلبی کهامون
آدمو می بره.
آه..............
داریم به کجا میریم؟ واقعا" داریم به چه جهنمی فرو می
ریم.مگه ما فرهنگ نداریم؟چرا باید اولین رابطه خصوصی
زندگیمون انقدر بی ارزشو پست بشه که دیگه حق اینو نداشته
باشه تو یک زندگی جدید اونمبا عشق شروع بشه.تا اینکه با هر
رابطه مسخره و بی بته ای که معلوم نیست به کجا می
رسه.شروع و بار ها تکرار بشه.به خدا هممون خسته ایم .فکر
نکنیداین یعنی آزادی! مطمئن باشین دیگه اون عشق هایی که
مادر بزرگ و پدر بزرگ های ما تجربه کردن پیدا نمیشه.اگه
دخترها انقدر خودشونو سهل الوصل در اختیار هر کسوناکسی
قرار نمیدادن الان وضعیت خیلی بهتربود.اگه پسر ها برای جسم
دخترها یک کم ارزش قائل بودن الان اینطور نبود.هر چیزی که
سخت تربدست بیاد ارزشش طلاست.شما پسرها! فکر نکنین
الان این جامعه به نفع شماست و دارین حال میکنین.به همون
اندازه که دخترها ضرر می بینن شما هم خواهید برد.وقتی
ازدواج کردینو مدام زنتونو با دوست دختر های قبلیتون مقایسه
کردین و روز به روز رابطه تون عین زهر مار(دور از جون و خدای
ناکرده)شد اونوقت به حرف من می رسین.من نمی خوام.من
این چیزی که اسمش روشن فکری هست و پیشرفت نمی
خوام.آقا گذشتیم. من این لباس ها رو نمی خوام .من این رابطه
هایی که اسمشو گذاشتن عشق نمی خوام .نمی خوام .من
همون حیای زیبای یک دختر ایرونی رو می خوام که وقتی اسم
مرد مورد علاقه اش میومد از خجالت سرخ میشد.همون دختری
که فکر پول نبود.عروسی آنچنانی نمی خواست جواهرات نمی
خواست.نمی میرفت دوست دختر یک مرد زن دار بشه.هیچ
وقت کاخهای خوش بختیش رو رو ویرانه های زندگی یکی دیگه
بنا نمی کرد.مسافرت گرون نمی خواست .لباس مارکدار و غیر
ماکدار که اصلا" نبود نمی خواست.....هیچ چیز آنچنانی نمی
خواست. فقط عشق می خواست همین.من همون مردهای با
غیرت لوتی منش رو می خوام.همون ازدواجهای با عشق و
آتشین.بدون هیچ تجربه ی قبلی درهیچ زمینه ای.اونوقت که
مردها فکر می کردن زنشون تو همه چیز از همه بهترن و مدام
یاد دوست دخترای جور واجورشون نمی افتادن و نا امید
نمیشدن! واقعا"اینه اون پیشرفت ما؟اونا با این تفکر مسخره
شون الان به کجا رسیدن که ما می خوایم برسیم.جز اینکه تا۴۰
سالگی هر غلطی می خوان میکنن و با هزار تا دختر ... هستن
و تازه تو ۴۰ سالگی یادشون می افته باید ازدواج کنن.به هر
حال پیریه و تنهایی و.... . تازه اگه ازدواجشون به طلاق
نرسه.اونا معنی عشق رو نمی دونن.به خدا نمی دونن.باورتون
نمی شه برین فیلمهای جورواجور عشقی شونو ببینین.لیلی و
مجنون ما رو ببینین رومه و ژولیت اونا رو هم ببینین.اونا عشق
رو نمی شناسن.تو فیلم هاشونم خودشونو می کشن اما آخر
هم نمی تونن عشق رو نشون بدن.اما ما با این سینمای محدود
و مشکل دار خیلی راحت تو فیلم ماهی ها عاشق می شوند یا
فرش باد یا شیدا می تونیم عشق رو درک کنیم.می خواین به
اینجا برسیم؟ باشه.به آرزوتون رسیدین.یک دنیای پر از تکنولوژی
و پیشرفت(که البته اینم نداریم)و پر از عقیده های روشن فکری
اما بدون خانواده! بدونید
اگه خانواده ی درست نباشه هیچ جامعهای در کشور رشد نمی
کنه.کاش ... کاش...کاششاید بگین افکارم املیه.منم عین
شمام.عین شما لباس میپوشم.رفتار می کنم.اینها فقط رویاهام
بود.من دنبال یک عشق بی شیله پیله هستم.یعنی
واقعا"عشقی هست که به خاطر سایز سینه و باسن و کمر و
چشم و ابرو و پول نباشه؟ بقیه ی بحث بمونه واسه پست
بعدی.البته چگونگی ادامه ی این بحث به نظرات شما بستگی
داره.البته ببخشید یک کم تند رفتم.شما به خوبیه خودتون
ببخشید.
در ضمن نویسنده سقط شده و مرده! لطفا"راجع به نوشته
هاش نظر بدین که به روح آن مرحوم برسه!